سه شنبه 13تیر91
.gif)
امروز طبق روال روز های قبل بیدار شدیم اما دیر اومدیم بیرون. چون بابارضا کمی مریض احوال بود. هر چی گفتم بمونیم خونه و استراحت کنه قبول نکرد. رسیدیم اداره. دختر گلی هم بیدار شد. کمی تاب بازی کرد بعدش بابا رفت. با هلیا الاکلنگ بازی کرد و بعد رفتیم اتاقش. صدف هم اومد. رفتی پیش صدف. دیروز صداش می زدی:ادف. عینکش رو برداشتی و زدی به چشمت. ماشاالله خیلی شیطونی. وقتی سر گرم بودی از اتاق اومدم بیرون. به بابا زنگ زدم . گفت مرخصی گرفتم و می خوام برم خونه مامان فاطمه. خیلی الان ناراحتم چون دلم می خواست باهاش می رفتم دکتر.
عزیزم عاشقتم و آرزو شادترین لحظات رو برات دارم. تو شیرین ترین کسی هستی که من در زندگی دارم. دوستت دارم و تو رو به مهربانترین می سپارم...




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



سه شنبه 13تیر91
